سفارش تبلیغ
صبا ویژن



سفر نامه - پنج شنبه 21 آذر 1392 - روزگار تنـــــهایی






درباره نویسنده
سفر نامه - پنج شنبه 21 آذر 1392 - روزگار تنـــــهایی
میلاد پرسا
عاشقی گر ز این سرو گر ز آن سر است عاقبت ما را بدان سر رهبر است
آی دی نویسنده
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
تیر 1385
مرداد 1385
شهریور1385
مهر 1385
آبان 1385
آذر 1385
دی 1385
بهمن 1385
اسفند 1385
فروردین 1386
اردیبهشت 1386
خرداد 1386
تیر 1386
مرداد 1386
شهریور 1386
مهر 1386
آبان 1386
آذر 1386
بهمن 1386
فروردین 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1388
اردیبهشت 1389
تیر 1389
تیر 1390
مرداد 1390
مهر 1390
بهمن 1390
تیر 1391
شهریور 1391
مهر 1391
آبان 1391
دی1391
بهمن 1391
اسفند 1391
فروردین 1392
اردیبهشت 1392
خرداد 1392
تیر 1392
مرداد 1392
شهریور 1392
آبان 1392


لینک دوستان
porsa
عابد
کسری پیرو
اکبر
خرابات
صهبا
مولود
دختر بارونی
پینکی
گل آقا
آبجی عسل
نرگسی
رضوان
فریاد (شوت)
میقان
فیقولی
آکیا
غریب آشنا
امید صیادی عزیز
دختر عمو بهار
خزانی
پاییزان
رنگین کمان
استاد عاکف
ستاره بانو
گنجشی
ابراهیم
تنهای تنها
فرسان
کلنجار عزیز
مسیح مهربان
عبدالله
رضا ادبی
ایلیا ( کیمیاگر عزیز)
بابکس
معبود (سارا)
مهتا
سیمین
مارال
شهاب عزیز
سعید (دوست دوران ماندگار)
سان جون
مظهر گلی مستاجر
سوخته عزیز
دوست داشتنی عزیز
سیده نگار
جــذر و مــــد
کامران نجف زاده
شانتال با وسوسه های جدید
ماهی ِ ستاره چین
کلبه تنهایی من(سارا و حرف دلش)
سیده بهار خانوم
مجی جون
پرشین لاگ جدید
بادام و خرما(یه آشنا)
ندا
فصل فاصله
شاعرانه
وبلاگ جدید دختر عمو بهار
نخستین عشق
محمد پورخوش سعادت
دنیای من (نرگس)
وبلاگ فارسی
لیست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ایران
اخبار فاوا
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو
خرید اینترنتی
طراحی وب

موسیقی وبلاگ


عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
سفر نامه - پنج شنبه 21 آذر 1392 - روزگار تنـــــهایی

آمار بازدید
بازدید کل :127381
بازدید امروز : 27
 RSS 

پنجشنبه 21 آذر 1392 - ساعت 14.15 عصر - تهران خیابان آزادی - حدفاصل بین میدان انقلاب به میدان آزادی پشت چراغ قرمز یکی از همین چهارراه های این شهر بی درو پیکری که شاید حالا حالاها طول بکشد تا اسمشان را یاد بگیرم منتظر سبز شدن چراغ بودم که ناگهان چشمم به بچه ی 4 - 5 ساله ای افتاد که زیر یکی از درختچه های کنار جدول پیاده رو دنبال چیزی میگشت ... خیلی کنجکاو شده بودم بدانم دنبال چه می گردد ...از طرفی هم با نگاه کردن به تایمر چراغ قرمز اصلا دلم نمی خواست به این زودی ها چراغ سبز شود و حس کنجکاویم ارضاء نشود.... ناچار شدم برای بهتر دیدن آن دختر بچه کمی حتی به اندازه چند سانت هم که شده با ماشین جلو تر بروم ... دخترک بسیار کوچکتر از آن بود که با آن وسیله گردانی که برای دود کردن اسفند از جای رب و کنسرو میسازند بلد باشد استفاده کند ....به هر زحمتی بود با دستان کوچک خود آن وسیله را از زیر شاخ و برگ های آن درختچه کنار جوی پیاده رو بیرون کشید و خواست از جوی چهل ، پنجاه سانتی به بالای پیاده رو برود که سنگینی آن وسیله و پلاستیک ذغال و اسفند داخلش ، از طرفی و سردی هوا از طرفی دیگر باعث شد زمین بخورد و بر خلاف همه بچه ها بدون اینکه منتظر باشد یا حتی ناز و گریه ای بکند- که مادر یا پدر یا کسی از فامیل به کمکش بیاید - بلند شد و داخل آن وسیله اسفند دود کردن را خالی کرد تا برود دنبال کاسبی اش که شاید هنوز نداند معنی کاسبی را ! دلم بدجور لرزید ...لحظه ای از خود بی خود شدم و از اینکه هیچ کاری از دستم بر نمی آمد از دست خودم عصبانی شدم ... اول خواستم صدایش کنم و مقداری پول به او بدهم که یادم آمد که این کودکان مستعمره عده ای استعمارگر هستند که تمام دست رنج و زحمت این کارگران خردسال را همچون زالو می خورند ....داخل ماشین مقداری میوه برای راه داشتم ....یکی دو تا از میوه ها را از داخل پلاستیک بیرون کشیدم و هر چقدر بوق زدم که آن دخترک مرا ببیند نشد که نشد و در جهت دیگر چهار راه به راه افتاد تا حتی از گرفتن یک میوه بدون زحمت هم در این دنیای وحشتناک محروم باشد .... نمی دانم مردم تهران چطور با این موضوع و این صحنه ها کنار آمده اند یا کنار می آیند؟! چطور می توانند داخل ماشینهای مدل بالاشون بشینند و از اون بالا با خیال جمع به این بچه ها-یی که تو این سرما فقط برای یه لقمه نون ناچارا تو سنی که باید مشغول عروسک بازی باشن تو خیابونا مشغول کاسبی هستند - نگاه بکنند .... کاسبی همان چیزی که شاید هنوز هم معنایش را ندانند !... صدای ماشین های عقبی هم در آمد که زود باش ...چراغ سبز شده ....انگار در آن خیابان هیچ کس آن دخترک ریز و نحیف را ندید ...اصلا به حسابش نیاورد! ....فقط برایشان مهم این بود که چراغ سبز شده و باید گذشت ...باید گذشت از همه این صحنه ها ی تکراری ....ذهنم خیلی درگیر آن دخترک بود ....کاش میشد کاری برایش کرد ..... خیلی کوچکتر از آن بود که بتواند با مشکلات دست و پنجه نرم کند ....ولی ناچار بودم که از آنجا دور شوم .... هنوز از خودم شرمنده ام که چرا هیچ کاری برایش نکردم ...حتی نشد میوه را هم به او بدهم .... تا رسیدن به خونه تمام فکر و ذهنم را به خود مشغول کرد .... شاید این هفته که رفتم باز سر همان چهار راه بروم ...هرچند شاید مدتها طول بکشد تا اسم چهارراه های این شهر بی در و پیکر را یاد بگیرم !...



نویسنده » میلاد پرسا . ساعت 12:46 صبح روز شنبه 92 آذر 23