سفارش تبلیغ
صبا ویژن



تیر 1389 - روزگار تنـــــهایی






درباره نویسنده
تیر 1389 - روزگار تنـــــهایی
میلاد پرسا
عاشقی گر ز این سرو گر ز آن سر است عاقبت ما را بدان سر رهبر است
آی دی نویسنده
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
تیر 1385
مرداد 1385
شهریور1385
مهر 1385
آبان 1385
آذر 1385
دی 1385
بهمن 1385
اسفند 1385
فروردین 1386
اردیبهشت 1386
خرداد 1386
تیر 1386
مرداد 1386
شهریور 1386
مهر 1386
آبان 1386
آذر 1386
بهمن 1386
فروردین 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1388
اردیبهشت 1389
تیر 1389
تیر 1390
مرداد 1390
مهر 1390
بهمن 1390
تیر 1391
شهریور 1391
مهر 1391
آبان 1391
دی1391
بهمن 1391
اسفند 1391
فروردین 1392
اردیبهشت 1392
خرداد 1392
تیر 1392
مرداد 1392
شهریور 1392
آبان 1392


لینک دوستان
porsa
عابد
کسری پیرو
اکبر
خرابات
صهبا
مولود
دختر بارونی
پینکی
گل آقا
آبجی عسل
نرگسی
رضوان
فریاد (شوت)
میقان
فیقولی
آکیا
غریب آشنا
امید صیادی عزیز
دختر عمو بهار
خزانی
پاییزان
رنگین کمان
استاد عاکف
ستاره بانو
گنجشی
ابراهیم
تنهای تنها
فرسان
کلنجار عزیز
مسیح مهربان
عبدالله
رضا ادبی
ایلیا ( کیمیاگر عزیز)
بابکس
معبود (سارا)
مهتا
سیمین
مارال
شهاب عزیز
سعید (دوست دوران ماندگار)
سان جون
مظهر گلی مستاجر
سوخته عزیز
دوست داشتنی عزیز
سیده نگار
جــذر و مــــد
کامران نجف زاده
شانتال با وسوسه های جدید
ماهی ِ ستاره چین
کلبه تنهایی من(سارا و حرف دلش)
سیده بهار خانوم
مجی جون
پرشین لاگ جدید
بادام و خرما(یه آشنا)
ندا
فصل فاصله
شاعرانه
وبلاگ جدید دختر عمو بهار
نخستین عشق
محمد پورخوش سعادت
دنیای من (نرگس)
وبلاگ فارسی
لیست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ایران
اخبار فاوا
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو
خرید اینترنتی
طراحی وب

موسیقی وبلاگ


عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
تیر 1389 - روزگار تنـــــهایی

آمار بازدید
بازدید کل :127377
بازدید امروز : 23
 RSS 

شاید این همون اتفاقی بود که باید تکونم میداد...

همه چیز مثل قبل بود بدون هیچ تغییری .... اما چرا امروز چون دیرتر بیدار شدم یه سره وقتی رسیدم گلباغ نماز سوار ماشین شدم و رفتم انزلی ... به محض ورودم به اداره دیدم دم اسکله شلوغه اما گفتم باز ببین کی داره میاد بازدید که اینا حول و هوا برشون داشته ... کمی جلوتر که رفتم نزدیک دفتر خودم دیدم دکتر خودش پشت آمبولانس نشسته ، کسی که با سرعت 20 تا مخالف بود تو اداره حالا با آمبولانس همچین گاز میداد از دم اسکله تا ایمنی بهداشت که نگو ...اصلا دو تا نکته وجود داشت یک اینکه چرا دکتر خودش پشت آمبولانسه و دوم اینکه چرا اینقدر سرعت؟!! خودمو برای سوال اول با این جواب که احتمالا غلامی مرخصی رفته قانع کردم ولی هیچ جوابی برای سوال دومم پیدا نکردم و زیادم مایل نبودم بدونم چون اول صبحی بود و حوصله کنجکاوی رو نداشتم.... بعد از صبحانه طبق معمول یه سیگار آتیش زدم و نم نمک در حالی که سمت کارگاه می رفتم نزدیک یکی از کارگاهها رضا (یکی از کارگرا) بهم گفت : دیدین دم اسکله یه جنین افتاده؟!! گفتم چی ؟ گفت آره یه جنین پیدا کردن دیگه وانستادم و یه راست رفتم دم اسکله .... نزدیک که شدم تازه فهمیدم غلامی نرفته مرخصی بلکه اونجاست و دکتر چون جسد اون جنین رو دیده بود حالش بد شده بود و با سرعت برگشته بود ایمنی و بهداشت!!

یکم جلو رفتم از اون بالای اسکله مرتضی بهم نشونش داد ولی بدبختِ به دنیا نیومده مرده رو، روی یه تیکه مقوا انداخته بودند و روش رو هم با یه مقوای دیگه پوشنده بودند ....کمی که موندیم و هرکی چیزی میگفت یکی روی مقوا رو کشید کنار تا بتونن ازش عکس بگیرنو اینجا بود فاجعه دیده شد... یه بچه که از سفیدی بیش از حد که نمی دونم شاید بخاطر اینکه مرده بود اونقدر سفید بود یا شاید پوستش واقعا اونقدر روشن و شفاف بود در حالی که مثل توی عکس های سنوگرافی که دستشون رو زیر سرشون میذارن دوتا دستشو زیر گوشاش جمع کرده بود و چشمای درشتو بسته بود و انگاری به پهلو خوابده و به  خواب عمیقی فرورفته بود...بندِ نافش هنوز بهش آویزان بود ...اون یه پسر بود که بخاطر لذت یک زن و مرد و فرار از گناه و بدنامی پدر و مادرش به این روز افتاده بود ...بچه ای که به نظر میرسید 7 یا 8 ماه دنیای داخل رحم رو تحمل کرده بود ولی کسی انگار انتظار تولدش رو نمی کشید .... گوشاش بر اثر مقوایی که روش گذاشته بودند پهن تر و دراز تر شده بود....  تصور کنید گوشی که با یه مقوا به این روز افتاده پس بدن بدون استخوان یا بهتر بگم غضروفی اون به چه روزی افتاده بود... پاش رو دیدم که شکسته و لکه های خونی که زیر دنده های نرمش جمع شده بود... با این وجود بازهم زیبا به نظر می رسید...یکی که به نظر گارد ساحلی نیروی دریایی به نظر می رسید و اومده بود که صورتجلسه کنه می گفت احتمالا 20 ساعت پیش تو آب انداختنش .... واقعا چه دنیای مزخرفیه ... من ففط با خودم فکر می کردم که اخه اون زن احمقی که همچین حماقتی میخواست بکنه چرا گذاشته تا اینجا برسه ....بچه کامل و بزرگ بود ... لااقل صبر می کرد بدنیا بیاد بعد ولش می کرد...خدا می دونه حال اون زن چطوره؟!! آیا الان عذاب وجدان داره یا اینکه با فراغ بال و با آسودگی خیال الان کنار یه مرد دیگه و در حالا لذتی جدیده؟!! شاید هم من مرتکب خطا و گناه در حق اون  زن و مرد میشم و ماجرا چیزی دیگریه؟!! ولی هرچه که هست مطمئنا حق این نوزاد اینطوری مردن نبود...

واقعا به کدامین گناه به این روز افتاده بود؟!!

یا حق



نویسنده » میلاد پرسا . ساعت 8:28 عصر روز دوشنبه 89 تیر 21


خسته شدم از این همه روزمرگی ها

آنقدر که گاهی برای اینکه نخوام به یاد این روزمرگیِ لعنتی بیفتم خودمو میزنم به بی خیالی و چنان تو جمع خندان نشون میدم که هر کی ندونه میگه همه چی حله...

اصلا هیچ چیز مثل قبلا نیست .... هیچ چیز لذت نداره ... چقدر مفهوم همه چیز پوچه و بی معنی شده... کاش می شد یهو میرفتم 10 سال بعد .... شایدم نه می شد برگردم 10 سال قبل ... نمی دونم اصلا نمی دونم چی میخوام...

اینجا اومدنم دیگه لطفی نداره نه اون حس و حال قدیم هست نه آن شر و شور جوانی و دوستی ها...

نه اینکه بخوام فیلم بازی کنم یا ادای کسایی که به پوچی رسیدن یا نه اصلا مثل کسایی که دنیا رو طور دیگه میبینن رو در بیارم نه...

واقعا نمی دونم از این زندگی چی میخوام ...

شما بگین این روزمرگی هدفی هم دنبالش میتونه داشته باشه؟!!

صبح ساعت 6.00 صبح بیدار

دوش ، نماز ، لباس پوشیدن و حرکت ...7.15 صبح رسیدن به یخسازی ... 7.20 رسیدن به گلباغ نماز ....روشن کردن سیگار ... 7.30 سوار ماشین حرکت به سمت انزلی ....

ساعت 8.10 صبح رسیدن محل کار ... خوردن صبحانه ...8.30 کشیدن سیگار و سر زدن به کارگاه .... دوباره 9.30 کشیدن سیگار و سرو کل زدن با همکارا و کارگرا ....10.30 باز کشیدن سگار و  گذراندن وقت تا ظهر یعنی 12.30 و بعد خوردن غذا و 1.30دوباره کشیدن سیگار ، نماز ، چایی و باز سر زدن به کارگاه ....

3.00 تو دفتر چرت و پرت گفتن و باز کارگاه و صورت وضعیت ...3.30 سیگار ، چایی و باز صورت وضعیت ... 4.30 بازم سیگار و اماده شدن برای حرکت ....5.00 از محل کار در اومدن و سوار ماشین شدن حرکت به طرف رشت .... 5.45 رسیدن به چهارراه گلسار و پیدا شدن و کشیدن سیگار ، پیاده روی تا صابرین و سواار ماشین شدن ...6.10 رسیدن به یخسازی سوار ماشین به طرف فومن ...6.40 هنوز تو ترافیک بلوار افتخاری ....7.15 رسیدن به فومن و رفتن به قلیون سرا پیشه دوستان...8.15 رفتن به خونه ....9.30 خوردن شام ، نماز ... 10.30 در حال چرت زدن پای تلویزیون... ساعت 11.30 توی اتاق وحالا خواب .... دوباره صبح ساعت 6.00 بیدار ، دوش ، نماز و حرکت...

خدا کی این تو این زندگی اتفاق دیگه ای هم میفته ...واقعا خسته شدم واقعا...

 



نویسنده » میلاد پرسا . ساعت 10:15 عصر روز شنبه 89 تیر 5