سفارش تبلیغ
صبا ویژن



آذر 1385 - روزگار تنـــــهایی






درباره نویسنده
آذر 1385 - روزگار تنـــــهایی
میلاد پرسا
عاشقی گر ز این سرو گر ز آن سر است عاقبت ما را بدان سر رهبر است
آی دی نویسنده
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
تیر 1385
مرداد 1385
شهریور1385
مهر 1385
آبان 1385
آذر 1385
دی 1385
بهمن 1385
اسفند 1385
فروردین 1386
اردیبهشت 1386
خرداد 1386
تیر 1386
مرداد 1386
شهریور 1386
مهر 1386
آبان 1386
آذر 1386
بهمن 1386
فروردین 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1388
اردیبهشت 1389
تیر 1389
تیر 1390
مرداد 1390
مهر 1390
بهمن 1390
تیر 1391
شهریور 1391
مهر 1391
آبان 1391
دی1391
بهمن 1391
اسفند 1391
فروردین 1392
اردیبهشت 1392
خرداد 1392
تیر 1392
مرداد 1392
شهریور 1392
آبان 1392


لینک دوستان
porsa
عابد
کسری پیرو
اکبر
خرابات
صهبا
مولود
دختر بارونی
پینکی
گل آقا
آبجی عسل
نرگسی
رضوان
فریاد (شوت)
میقان
فیقولی
آکیا
غریب آشنا
امید صیادی عزیز
دختر عمو بهار
خزانی
پاییزان
رنگین کمان
استاد عاکف
ستاره بانو
گنجشی
ابراهیم
تنهای تنها
فرسان
کلنجار عزیز
مسیح مهربان
عبدالله
رضا ادبی
ایلیا ( کیمیاگر عزیز)
بابکس
معبود (سارا)
مهتا
سیمین
مارال
شهاب عزیز
سعید (دوست دوران ماندگار)
سان جون
مظهر گلی مستاجر
سوخته عزیز
دوست داشتنی عزیز
سیده نگار
جــذر و مــــد
کامران نجف زاده
شانتال با وسوسه های جدید
ماهی ِ ستاره چین
کلبه تنهایی من(سارا و حرف دلش)
سیده بهار خانوم
مجی جون
پرشین لاگ جدید
بادام و خرما(یه آشنا)
ندا
فصل فاصله
شاعرانه
وبلاگ جدید دختر عمو بهار
نخستین عشق
محمد پورخوش سعادت
دنیای من (نرگس)
وبلاگ فارسی
لیست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ایران
اخبار فاوا
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو
خرید اینترنتی
طراحی وب

موسیقی وبلاگ


عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
آذر 1385 - روزگار تنـــــهایی

آمار بازدید
بازدید کل :127382
بازدید امروز : 28
 RSS 

نمی دونم تا حالا تجربه کردید یا نه؟!!

تجربه اینکه در طول 51 ساعت از شبانه روز فقط 6 ساعت بخوابی و 45 ساعتش رو بیدار باشی .... مخصوصا مجبور باشی 27 ساعتش رو یکسره بیدار باشی ...اون وقت هم حتی از انتخابات بدت نمیاد!!

ولی وقتی نتیجه انتخابات معلوم میشه به خودت و به همه چیز بد میگی که تا وقتی کسایی هستند برای فقط 1500 تومن پول ، حاضر میشن خودشون رو بفروشند و  .....بعد میگی که برای چی از ساعت 6 صبح تا سه بعدازظهر روز بعد بیدار بودی .... برای اینکه رایی جا به جا نشه ..... کدوم رای؟! رایی که از قبل خریداری شده که دیگه انتخابات نداره ..... از اون بدتر اون کثافتایی که میان رای و ...مردم رو میخرن .....واقعا  که عجب احمقی هستی!

از این حرفا که بگذریم ، میفهمم که بی خوابی بد چیزیه....قبلا هم خیلی بی خوابی کشیده بودم ولی این یکی اصلا یه چیز دیگه بود ، دقیقا مثل فیلم (بی خوابی).وقتی تو خیابون راه میرفتم با زور چشمم رو باز نگه میداشتم و به سختی جلو  رو میدیدم...وقتی رسیدم خونه خواهرم ساعت سه بعد ازظهر بود و با اینکه فقط دومادم خونه بود بعد از سلام و علیک گرفتم تخت خوابیدم و وقتی بیدار شدم ساعت 10.30 شب بود که خواهرزادم پرید روم و منو بیدار کرد ....دیگه حتی تصور خواب شب هم نمیکردم اما بعد از یه دوش و یه شام خوشمزه و چایی که تو این مدت به شدت به نیکوتین و هزارتا کوفت و زهرمارش حسابی نیاز پیدا کرده بودم .....ساعت 12 شده بود و من دوباره  ولو شدم و تا ساعت 10 صبح فردا رو دیگه یادم نمیاد...البته چرا چند باری تا صبح همون برو بچه های فرمانداری  رو تو جاهای مختلف تو خواب دیدم......

اما اینم تجربه ای بود که در طول 24 ساعت 17.5 ساعتش رو خواب باشی......

 

قبل از هر چیز از اون جوان تازه فرنگ رفته و فرنگ دیدهء پرشین لاگی باید پوزش بخوام که نتونستم به قولم عمل کنم و شمارشو برسونم دست کسی که باید میرسوندم ، از اون کسی که باید شمار رو بهش میرسوندم هم همینطور...چون تو این یه هفته اصلا خونه نبودم که ....هر چند امشب به وظیفه ام عمل کردم.....

 

دوم اینکه تجربه یک هفته تنها بودن هم بعد از یک سال و اندی بعد از دانشگاه دوباره منو یاده اون دوران انداخت....البته این دفعه بیشتر شبیه سلول انفرادی بود شباش.....از این فرصت استفاده کردم و کتاب (آئین زندگی) دیل کارنگی رو شروع کردم و وقتی شبا بیکار میشدم میخوندمش که به نظرم خیلی به کارم بیاد.....ولی دیگه نمیدونم کی تمومش کنم چون به قول فرسان خیلی کلفته....

اما دیروز وقتی به دوست کتابچی و آقای گل (البته منظورم علی دایی یا عمو نیست) سر زدم (مدیر مدرسه ) جلال آل احمد رو گرفتم و تا امروز تمومش کردم و نمی دونم چه ربطی به انتخابات داشت ولی همش وقتی به انتخابات فکر میکنم این جمله از کتاب به ذهنم میاد (نان گدایی ، فرهنگ را نو نوار کرده بود.)

حالا بیش از پیش تشویق شدم برای خواندن بقیه آثاری که از جلال نخوانده ام...

 

راستی دوری از اینجا رو هم تونستم تحمل کنم...هرچند در اندک مجالی که گیر میاوردم سریع خودمو به کافی نتی میرسوندم و به قول اهالی محترم  منقل و ...  خودمو می ساختمو بر میگشتم.....ولی چهار پنج روز اخیر رو اصلا وقتش مشد....... با اینکه دیشب می تونستم بیام و از قبل هم برای دیشب برنامه ریزی کرده بودم اما به علت خرابی تلفن تا امشب موفق به این مهم نشدم و امشب اومدم که حسابی دلی از عذا در بیارم.....

 

راستی به این جمله هم فکر کنید:

( آرامش حقیقی وقتی به وجود می آید که انسان به سخت ترین حوادث تن بدهد و بدترین نتایج را بپذیرد...)

 

نه بابا از خودم نیست ، هنوز تنهایی منو به این درجه از عقل نرسونده ....... از آقای دیل کارنگی است ، کتاب جالبیه در مورد اینکه(( چگونه تشویش و نگرانی را از خود دور کنیم ))....

 

خیلی چرت و پرت و به قول آل احمد (اباطیل) گفتم ...میدونم .... ولی از یه ذهن نیمه مشوش و خسته بهتر از این تراوش نمیشه

 

و من باز هم هستم خیلی آرام و بدون هیچ دلبستگی.....واقعا  این آرامش زیباست ....به شرط اینکه آرامش قبل از طوفان نباشه.....

 

راستی بازم شب یلدا نزدیکه و یاد شب یلدای خوابگاه و تولد اکبر به خیر.....اکبر جان توادت مبارک باد مرد....

 

یا حق



نویسنده » میلاد پرسا . ساعت 12:49 صبح روز سه شنبه 85 آذر 28


راننده آژانس: اوه  اوه .....یا اباالفضل ....

من که حواسم به کیفم بود تا پول راننده آژانس رو بدم متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده ...وقتی شنیدم راننده گفت: یا اباالفضل.... سرم رو که بلند کردم دیدم 10 متر جلوتر یه ماشین زد به یه موتور که دو نفر سوار موتور بودند و اونارو پرت کرده بود رو زمین.....

من که تقریبا به مقصد رسیده بودم و چند متر تا جایی که می خواستم پیاده بشم مونده بود ، راننده آژانس یهو با دیدن صحنه تصادف زد بغل و گفت : آقا اگه ممکنه این چند قدم رو پیاده برید، چون اگه بیام جلوتر و ترمز بزنم یهو مردم میریزن تو ماشین و میگن ببرمش بیمارستان...!!

من با دیدن تصادف و شنیدن این حرف راننده یهو رفتم تو فکر و پیاده شدم از ماشین....

طبق عادت همه ایرانیا که تو این مواقع میرن تو صحنه تصادف تا ببینن چی شده منم رفتم جلو.....راننده موتور حالش بد بود و از درد به خودش می پیچید....هر چی مردم جلوی ماشینا رو می گرفتند تا اون بنده خدا رو ببرن بیمارستان اما کسی حاضر نبود اینکار رو بکنه؟!!

یه لحظه تو دلم بدجور خالی شد ...

یاد کسایی افتادم که هم زبان و همشهری ما بودند و جان خودشون رو گذاشتن کف دستاشون و رفتند و دیگه برنگشتند...

اما حالا اینجا همون شهر همون دیار همون سرزمینه ولی نمی دونم چی برسر مردمش اومد یا آوردند! که دیگه حاضر نیستند از جان که نه حتی از مالشون برای همدیگر بگذرن ....تازه گذشتن هم نه...بلکه فقط مالشون رو چند ساعت در اختیار یه همنوع بذارن تا اون رو برسونند به بیمارستان......

 

کجایند مردان بی ادعا....

 

یا حق

 

 

 



نویسنده » میلاد پرسا . ساعت 11:50 عصر روز شنبه 85 آذر 18


 

 

پاره کردن دل

نباید مشکل تر از پاره کردن کاغذ باشه!

 

چون دیدم دلایی رو که به راحتی پاره شدن!!

حتی راحت تر از یک ورق.

 

اما می دونید فرق این دوتا چیه؟!!

کاغذ خشک و شکننده است

و دل نرم و لطیف ...

 

برای اینه که صدای پاره شدن کاغذ بلنده

ولی صدای پاره شدن دل رو هیچ کس نمیشنوه...

هیچ کس!!

 

 

پس

خیالت راحت

آسوده پارش کن!!

بعد بنداز زیر پات و ازش بگذر...

 

به همین سادگی!!

 

 

پ ن :

می خوام  یه بخش کوچیک اما از نظر موضوعی مهم ِ اطلاعات و داده های ذهنم رو دیلیت کنم ،

اگر هم شد شاید اصلا به خاطر همین ، ویندوز مغزم رو هم عوض کنم ،

و بعدش یه آنتی ویروس خیلی قوی برای مغزو دلم میذارم که دیگه هیچ چیز ِ نا......   نتونه وارد بشه و باعث اختلال تو کاراشون بشه.

البته میدونم که برنامه هایی هست برای ریکاوری کردن مجدد اطلاعات ....اما امیدوارم هیچ وقت مجبور نشم برم دنبال این برنامه ها...

شاید اون روزی که پست قبلی رو میزدم حالم خیلی ...!!!

اما روز به روز بهترم ....

زندگی همینطور زیباست.

راحت ، ساده ، بی دغدغه ...

 

یا حق

 

 

 



نویسنده » میلاد پرسا . ساعت 3:19 صبح روز جمعه 85 آذر 10