دانشمندان حاکم بر مردم اند . [امام علی علیه السلام]
اسفند 1385 - روزگار تنـــــهایی
 RSS 
خانه
ایمیل
شناسنامه
مدیریت وبلاگ
کل بازدید : 8602
بازدید امروز : 7
بازدید دیروز : 8
........ پیوندهای روزانه........
... فهرست موضوعی یادداشت ها...

............. بایگانی.............
تیر 1385 [2]
مرداد 1385 [4]
شهریور1385 [5]
مهر 1385 [3]
آبان 1385 [4]
آذر 1385 [3]
دی 1385 [5]
بهمن 1385
اسفند 1385 [3]
فروردین 1386 [2]
اردیبهشت 1386
خرداد 1386
تیر 1386
مرداد 1386
شهریور 1386
مهر 1386
آبان 1386
آذر 1386
بهمن 1386
فروردین 1387
اردیبهشت 1387

..........حضور و غیاب ..........
یــــاهـو
........... درباره خودم ..........
اسفند 1385 - روزگار تنـــــهایی
میلاد پرسا[44]
عاشقی گر ز این سرو گر ز آن سر است عاقبت ما را بدان سر رهبر است

.......... لوگوی خودم ........
اسفند 1385 - روزگار تنـــــهایی
.......جستجوی در وبلاگ .......

.......لوگوی دوستان ........


















































......... لینک دوستان ...........
پاییزان
ستاره بانو
گنجشی
عبدالله
رضا ادبی
سعید (دوست دوران ماندگار)
کامران نجف زاده
آرش شریف زاده عبدی
ماهی ِ ستاره چین
پرشین لاگ جدید
طلسم شدگان

............آوای آشنا............

............. اشتراک.............

نام:

ایمیل:

 

............ طراح قالب...........


+ بازی شب یلدا در شب عید...!!
  • نویسنده : میلاد پرسا:: 23/12/1385:: 11:49 عصر
  • بلاخره چیزی که دوست نداشتم و خدا خدا میکردم که پیش نیاد ، اومد ؛ یعنی چند وقت پیش داشتم در باره بازی شب یلدا فکر میکردم و به این سوال رسیدم که حتی ممکنه این بازی ختم به یکجا بشه یا نه؟!! و بعد با خودم گفتم چه خوب که تا الان کسی از من دعوت نکرده ، که همون روز عصر وقتی یه سر به نت زدم دیدم دختر عمو بهار عزیز اومده و کامنت گذاشته که بیا به بازی دعوت شدی   هر چند خودش گفته اجباری نیست اما و من در تمام این مدت در این فکر بودم که چی می تونم بنویسم، یعنی 5 تا نگفته که بشه گفت ....


     


    اما اون چیزایی که من جزو ناگفته های زندگیم هست و تنها خودم میدونم و خدا شاید خیلی بیشتر از پنج تا باشه ولی من پنج تاش که میشه تا حدودی بیانشون کرد رو میگم :


     



    1. اول اینکه من خیلی عشق و عاشقی و رو دوست دارم و داشتم و همواره عشق رو مقدس دونستم و براش حریم و حرمت زیادی قائل بوده و هستم و همیشه هم منتظر یه چیز ِ ماورایی و یه عشق که خاص باشه بودم یعنی بهتره بگم همیشه فکر میکنم عاشق شدن من باید به نوعی خاص باشه نمی دونم چطور تشریح کنم! به قولی (( من عاشق ِ عاشق شدنم ))

    2. اولین باری هم که به کسی فکر کردم و تصور کردم که عاشق شده ام و حتی به هیچ کس نگفتم حتی به خودش ، کلاس چهارم ابتدایی بودم....اما حالا خوشحالم که عاشقش نشدم و به او نگفتم ، چراش فکر نکنم زیاد مهم باشه ولی همین قدر می دونم که خیلی اشتباه بزرگی بود.

    3. قدرت رو خیلی دوست دارم . بعضی وقتها که فال های آخر مجلات در مورد مردان متولد دی ماه رو میخونم به این قسمت که می رسم :((مردان این ماه قدرت رو حتی بیشتر از ثروت دوست دارند )) بیشتر اعتقاد پیدا میکنم به این قضیه ، مخصوصا وقتی به درونیاتم نگاه میکنم.

    4. در دوران تحصیل مخصوصا دوران راهنمایی زیر ورقه های امتحانی که نمراتم کم میشد بسیار امضاء پدرم رو جعل کردم و یادمه با مکافات اون اوراق رو قائم می کردم.

    5. تنها باری که سیگار کشیدم مربوط میشه به کلاس پنجم ابتدایی ؛ البته قبلا اشاره ای به این موضوع کرده بودم ولی جریان سر یه کل انداختن دوران بچگی هست و یه هفته تمام هر  روز کارمون این بود که میرفتیم با چندتا از بچه ها یه گوشه دنج پیدا میکردیم و نفری یه نخ سیگار میکشیدیم و بعدش هی آدامس و مسواک که کسی نفهمه.

     


    ولی ناگفته های خیلی زیادی تو زندگی دارم که فقط خودم می دونم و خدا ....و حال که به این بازی دعوت شدم فهمیدم که معنای واقعی ( ستار العیوب ) یعنی چی!!!


    یا ستار العیوب ، یا غفار الذنوب ، اغفرلی الذنوب


     


    اما من هم 5 تا از دوستان رو به این بازی دعوت میکنم که اگه دوست داشتن شرکت کنند:


     


    عابد 


    خرابات


    صهبا


    مولود


    آکیا  


     


    و اما دست نوشته های دوستانم در دوران آموزشی :


     


     


    حمزه ارغنده برایم نوشت :


     


    بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری.


                                                                                               آندره ژید


     


    خورشید هر روز جاودانه می درخشد در مدار خویش


     


                                               ماییم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم


                                                                                              


                                                                                                                  هر پسین*.


    * پسین : موقع غروب خورشید                   


                                                                                               استاد حسین پناهی


     


    ضمن آرزوی موفقیت در تمام مراحل زندگی ، دوران آموزشی رو فراموش نکن


    این رفیق تخت روبرو را از یاد مبر و ازت می خواهم که هیچ وقت هدفت را فدای هوست نکنی.


     


    خدا می دونه ، من و تو چقدر گروهبان ها را اذیت کردیم.


     


    آدرس :


    کهگلیلویه و بویر احمد – سوق – خیابان شهید محسن زارع – حمزه ارغنده


     


     


     


    حسام ایرانپور اینچنین نوشت :


     


    حالا که فکر می کنم تا چیزی برات بنویسم می بینم که 2 ماه تمام با هم ، گروهانی تنبیه شدیم ، رژه رفتیم واقعا چه زود گذشت به هر حال گذشت .


    امیدوارم که در تمام مراحل زندگیت جزء بهترینی از بهترین ها باشی.


    وقت کردی آمادی تهران یه حالی به ما بده .                                            29/1/85


     


     


    و اما معرفی وبلاگی دیگر که خواندنش ارزش دارد هر چند به علت مشغله خودش میگه کم به نت میاد برای همین نظراتش رو هم بسته، وبلاگ شانتال( http://www.shantal.blogfa.com ) که همه میشناسیدش ولی چون خودش هنوز اینجا زیاد خودشو معرفی نکرده من اسمش رو نمی گم.ولی واقعا مطالبش ارزش خوندن داره.


     


     


    قبل از عید حتما سعی می کنم ، اگر اتفاق غیر منتظره ای نیفته ، یه پست بزنم ، اما اگر نشد از همین حالا به همه میگم :


     


                                           عید بر همگی مبارک و آرزوی بهترین روزهای زندگی رو براتون دارم.


     


    سالم و تندرست باشید.


    یا حق


     


     


     


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    + یک سال پیش در چنین روزهایی
  • نویسنده : میلاد پرسا:: 9/12/1385:: 2:49 عصر
  • سه شنبه 9/12/84 بد نبود.دو تا کلاس آموزشی داشتیم و عصر هم رفتیم تمرین رژه . امشب من نگهبان آسایشگاه 1 (آسایشگاه خودمون) هستم. روال نگهبانی اینطور هست که 4 ساعت استراحت 2 ساعت نگهبانی داره.اولین پاسم ساعت 8 تا 10 شب بود و پاس دوم هم ساعت 2 تا 4 صبح ، بد نبود . یکی از مشکلات خنده داری که هر شب پیش میاد اینه که آمار پوتین های دم آسایشگاه هیچ وقت با آمار کسایی که رو تخت می خوابن جور در نمیاد!!


    آخه هر شب قبل از خواب پوتین ها را واکس میزنیم و پس از اتکت زدنش ، جلوی درب آسایشگاه به خطشون میکنیم . بعد موقع خواب گروهبان نگهبان پوتین ها رو میشماره و بعد نفرات داخل آسایشگاه رو و تا الان که چند روز از آموزشی میگذره هیچ شبی این اعداد مساوی نشده!!


     


    چهارشنبه 10/12/84 :


    بخاطر اینکه پنج شنبه صبحگاه مشترک داریم و باید جلوی فرمانده آموزشگاه رژه بریم فقط تمرین رژه داشتیم اونم با طبل و موزیک.


    اگر روز پنجشنبه گروهان ما  رژه را از سرهنگ خیلی خوب بگیریه ساعت 10 صبح تا ساعت 6 صبح شنبه مرخصی تشویقی می دهند در غیر این صورت از ساعت 2 بعدازظهر تا 8 غروب جمعه مرخصی می دهند.و ما هم بخاطر همین همه با هم متحد شدیم تا خوب تمرین کنیم تا بتوانیم پنج شنبه ساعت 10 از این قفس بریم بیرون.


    گروهان ما دو دسته 120 نفری دارد و ما در دسته اول بودیم. فرمانده گروهان از رژه ما راضی بود ولی چون دسته دوم خوب نمی توانست رژه برود مجبور شدیم تا غروب رژه کار کنیم.


     


    پنج شنبه 11/12/84 :


    بلاخره بخاطر دسته دوم نتوانستیم رژه را خیلی خوب بگیریم! و اینجاس که میگن تنبیه برای همه و تشویق برای یک نفر! و این یعنی باید نهار را بخوریم و بعد نظافت! و بعد مرخصی.


    آخه واقعا نمی فهمم این آموزشی هدفش چیه؟!


    هی دم از بهداشت و نظافت میزنند ! اما باور کنید من دقیقا یه هفته است که حمام نرفتم و داشتم دیوونه میشدم چون تو این یه هفته یه سره تو خاک و خل وول خوردیم و کاملا بهم ریخته بودیم.


    اگر از من بپرسن رهاورد آموزشی چیه ؟! میگم دو تا نکته مهم داره یک اینکه باعث ترک نماز خیلی از نمازخوان ها میشه ! دوم هم آدم رو به زندگی در کثافت و آشغال عادت میده یعنی مجبورت میکنن!!


    اما بعدازظهر تا رسیدم خونه دختر خاله ساعت 4 بود. بعد از کمی استراحت و عوض کردن لباس بلافاصله بی آنکه دوش بگیرم یا اصلاح کنم زدم بیرون و سریع یه کافی نت اون دور و بر پیدا کردم و یه ساعتی اونجا بودم و بعد برگشتم خونه.


    شب تا ساعت دوازده و نیم ، یک بیدار بودیم و چون شب جمعه بود رضا اینا هم اومدن اونجا .


     


    جمعه 12/12/84 :


    صبح تا ساعت 9 خواب بودم و بعد از اینکه بیدار شدم سریع  اصلاح کردم و دوش گرفتم بعد صبحانه خوردم و ساعت 11 بازم ازخونه به بهانه خرید زدم بیرون و یه راست رفتم سراغ همون کافی نت دیروزی اما بسته بود . خیلی حالم گرفته شد و هر چی اون دور و بر گشتم دنبال کافی نت پیدا نکردم. همینطور که می گشتم یهو جلوی بلوار بیژن (نزدیکیایی خونه دختر خاله) گلستان سوم یا چهارم بود که حسن جوهرچی و خانومش رودیدم که رفتنتد تو یه مغازه شیشه بری.خواستم برم ازش امضاء بگیرم که دیدم مردم هیچ توجهی نمی کنن بهش و منم روم نشد برم جلو ، بعدا فهمیدم که خونه اش تو یکی از گلستان های همون بلواره.


    وقتی برگشتم خونه 1.5 بود و ساعت 2 نهار خوردیم و تا ساعت 4 خونه بودیم و بعدازظهر با جواد و رضا و محمد رفتیم بیرون تا جواد ماشین ببینهو ساعت 5.5 برگشتیم خونه و من دوباره ساکمو جمع و جور کردم و بعد از خوردن غذا ساعت 7 از خوه زدم بیرون و ساعت 7.55 رسیدم پادگان . واقعا این یه روز مرخصی تو روحیه همه بچه ها تاثیر گذاشته بود . مهم ترین تاثیرش این بود که قیافه های سوخته و درب و داغون پس از اصلاح و حموم دیدن داشت.


    و همه برای هم از وقایع یک روز مرخصی و دیدن خانواده ها صحبت می کردیم تا موقع خاموشی ، که ساعت 9 خاموشی اعلام شد و همه در انتظار یک هفته دیگر که چه طور خواهد گذشت به خواب رفتیم.


     


     


    می خوام در پایان هر پست از این به بعد چندتا از یادگاری هایی که دوستان تو دوران آموزشی برام نوشتن رو بذارم اولش تصمیم داشتم که خط خودشون رو اسکن کنم و بذارم اما دیدم برای اینکار مجبورم دفترم رو ورق ورق کنم و ناجور میشد پس فقط مطالبشون رو مینویسم.


     


    سعید دهقانی (قاسم) :


    که خط خیلی زیبایی داره و بچه شیراز و تنها دوست خیلی خیلی صمیمی دوران آموزشیم که همه چیزمان با هم بود و هنوز باهاش در ارتباطم. حتی مجبورش کردم بیاد و وبلاگ نویس بشه! (http://www.tanha441.blogfa.com/ ) یادم نمیره یه روز می خواست با لباس آموزشی ما رو ورداره بریم کافی نت !! که منصرفش کردم. این نوشته سعید عزیزه:


     


    روضه خلد برین خلوت درویشان است


    مایه محتشمی خدمت درویشان است


     


    کنج عزلت که ظلمات عجایب دارد


    فتح آن در نظر رحمت درویشان است


     


    قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت


    منظر از چمن نزهت درویشان است                                         16/1/85


     


     


    علی پاشایی فر  نوشت:


     


    به نام خداوند هستی بخش


    دوران خدمت سربازی دورانی پر از شور و خاطره می باشد.


    بالاخص دو ماه آموزشی که انسان چیزهای بسیار زیاد و ارزنده ای را می آموزد که شاید در دیگر مراحل زندگی به آنها دست پیدا نکند.


    مهدی جان امیدوارم هر جا هستی موفق و پیروز باشی و تمامی مراحل زندگی خود را با موفقیت و شور و شعف طی کنی.


    علی پاشایی فر


    رشته عمران نقشه برداری


    اعزامی از تهران متولد 8/6/63


    به امید دیداری برای همیشه    29/1/85  ساعت 14:16   « پرسا من هر چی میکشم از تو میکشم » *


     


     


     *این جمله حکایت خاص خودش رو داره که پر از خاطره است.


    پ ن :


    اما یکی دیگر از وبلاگ های زیبا و خواندنی که متاسفانه نمیدونم چرا خیل وقته پیداش نیست ، وبلاگ مرد اصفهانی یعنی فرسان هست. http://www.farsan.blogfa.com   امید اینکه شما هم خوشتون بیاد.


     


    یا حق


     


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    + هستم اگر میروم ...
  • نویسنده : میلاد پرسا:: 2/12/1385:: 1:44 صبح
  •  


    بر پشت دست دلم


    داغ نمودم


    که دیگر دل نبندم ولی ؛


    داغ مهر تو افزون ز داغ دست دل است.


     


    عاشقی چنان گره زده خود را


    به طرهء تقدیرم


    که ناگزیرم و هرگز از آن نپرهیزم.


     


    چه هراسم شود که تو هم


    بی وفا شوی با من


    اگر چنین نبود 


    که حکایت لیلی و مجنون


    حکایت قرنها نبود.


     


    (میلاد)


     



     


    بار خداوندا من از هیجان و طغیان حرص ، چیرگی خشم و غضب ، غلبه حسادت ، کمی استقامت و قلّت قناعت به تو پناه می برم.


    از سوء خلق ، افراط شهوت ، تعصب ناروا ، پیروی از هوا و هوس ، مخالفت با هدایت ، خواب غفلت و تکلف در امور و مقدم داشتن بر حق به تو پناه می برم .


    از اصرار بر گناه ، کوچک شمردن معصیت ، زیاد به حساب آوردن طاعت ، تفاخر به توانگری و توانگران ، تحقیر کم در آمدان ، سوء سرپرستی نسبت به زیر دستان و ترک سپاس به کسی که به ما نیکی کرده است به تو پناه می برم.


    از حسرت عظما ، معصیت بزرگ روز قیامت ، بدترین شقاوت ها و بدی بازگشت ، محرومیت از ثواب به تو پناه می برم.


    بار خداوندا بر محمد و آْلش درورد فرست و مرا با رحمت خود از این امور پناه ده همچنین همه مومنین و مومنات را ، ای کسی که از همه مهربانان مهربانتری.


                                                                                                    صحیفه سجادیه _ دعای هشتم


     


     


    پ ن :


    1 . ورق زدم....یه صفحه تازه از زندگی. الان تازه سر خط هستم. میخوام دیگه غلط ننویسم . می خوام اینبار اشتباه نکنم. صفحه سفید سلام.


    1. یکی دیگر از وبلاگ هایی که مورد علاقه منه و من ازش خوشم میاد وبلاگ نرگسی مال خانوم نسترن . م (http://nargesi.blogfa.com ) البته همیشه از نوشته هاش عقب میفتم چون خیلی زود به زود آپ دیت میشه البته الان کم تر شده.


    2 .چرا اینجا هم فضاش برای نفس کشیدن اینقدر کوچک شده؟!! کسی می دونه؟!


     


    یا حق


     


     


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------