
















































نام: | |
ایمیل: | |
نمی دونم تا حالا تجربه کردید یا نه؟!!
تجربه اینکه در طول 51 ساعت از شبانه روز فقط 6 ساعت بخوابی و 45 ساعتش رو بیدار باشی .... مخصوصا مجبور باشی 27 ساعتش رو یکسره بیدار باشی ...اون وقت هم حتی از انتخابات بدت نمیاد!!
ولی وقتی نتیجه انتخابات معلوم میشه به خودت و به همه چیز بد میگی که تا وقتی کسایی هستند برای فقط 1500 تومن پول ، حاضر میشن خودشون رو بفروشند و .....بعد میگی که برای چی از ساعت 6 صبح تا سه بعدازظهر روز بعد بیدار بودی .... برای اینکه رایی جا به جا نشه ..... کدوم رای؟! رایی که از قبل خریداری شده که دیگه انتخابات نداره ..... از اون بدتر اون کثافتایی که میان رای و ...مردم رو میخرن .....واقعا که عجب احمقی هستی!
از این حرفا که بگذریم ، میفهمم که بی خوابی بد چیزیه....قبلا هم خیلی بی خوابی کشیده بودم ولی این یکی اصلا یه چیز دیگه بود ، دقیقا مثل فیلم (بی خوابی).وقتی تو خیابون راه میرفتم با زور چشمم رو باز نگه میداشتم و به سختی جلو رو میدیدم...وقتی رسیدم خونه خواهرم ساعت سه بعد ازظهر بود و با اینکه فقط دومادم خونه بود بعد از سلام و علیک گرفتم تخت خوابیدم و وقتی بیدار شدم ساعت 10.30 شب بود که خواهرزادم پرید روم و منو بیدار کرد ....دیگه حتی تصور خواب شب هم نمیکردم اما بعد از یه دوش و یه شام خوشمزه و چایی که تو این مدت به شدت به نیکوتین و هزارتا کوفت و زهرمارش حسابی نیاز پیدا کرده بودم .....ساعت 12 شده بود و من دوباره ولو شدم و تا ساعت 10 صبح فردا رو دیگه یادم نمیاد...البته چرا چند باری تا صبح همون برو بچه های فرمانداری رو تو جاهای مختلف تو خواب دیدم......
اما اینم تجربه ای بود که در طول 24 ساعت 17.5 ساعتش رو خواب باشی......
قبل از هر چیز از اون جوان تازه فرنگ رفته و فرنگ دیدهء پرشین لاگی باید پوزش بخوام که نتونستم به قولم عمل کنم و شمارشو برسونم دست کسی که باید میرسوندم ، از اون کسی که باید شمار رو بهش میرسوندم هم همینطور...چون تو این یه هفته اصلا خونه نبودم که ....هر چند امشب به وظیفه ام عمل کردم.....
دوم اینکه تجربه یک هفته تنها بودن هم بعد از یک سال و اندی بعد از دانشگاه دوباره منو یاده اون دوران انداخت....البته این دفعه بیشتر شبیه سلول انفرادی بود شباش.....از این فرصت استفاده کردم و کتاب (آئین زندگی) دیل کارنگی رو شروع کردم و وقتی شبا بیکار میشدم میخوندمش که به نظرم خیلی به کارم بیاد.....ولی دیگه نمیدونم کی تمومش کنم چون به قول فرسان خیلی کلفته....
اما دیروز وقتی به دوست کتابچی و آقای گل (البته منظورم علی دایی یا عمو نیست) سر زدم (مدیر مدرسه ) جلال آل احمد رو گرفتم و تا امروز تمومش کردم و نمی دونم چه ربطی به انتخابات داشت ولی همش وقتی به انتخابات فکر میکنم این جمله از کتاب به ذهنم میاد (نان گدایی ، فرهنگ را نو نوار کرده بود.)
حالا بیش از پیش تشویق شدم برای خواندن بقیه آثاری که از جلال نخوانده ام...
راستی دوری از اینجا رو هم تونستم تحمل کنم...هرچند در اندک مجالی که گیر میاوردم سریع خودمو به کافی نتی میرسوندم و به قول اهالی محترم منقل و ... خودمو می ساختمو بر میگشتم.....ولی چهار پنج روز اخیر رو اصلا وقتش مشد....... با اینکه دیشب می تونستم بیام و از قبل هم برای دیشب برنامه ریزی کرده بودم اما به علت خرابی تلفن تا امشب موفق به این مهم نشدم و امشب اومدم که حسابی دلی از عذا در بیارم.....
راستی به این جمله هم فکر کنید:
( آرامش حقیقی وقتی به وجود می آید که انسان به سخت ترین حوادث تن بدهد و بدترین نتایج را بپذیرد...)
نه بابا از خودم نیست ، هنوز تنهایی منو به این درجه از عقل نرسونده ....... از آقای دیل کارنگی است ، کتاب جالبیه در مورد اینکه(( چگونه تشویش و نگرانی را از خود دور کنیم ))....
خیلی چرت و پرت و به قول آل احمد (اباطیل) گفتم ...میدونم .... ولی از یه ذهن نیمه مشوش و خسته بهتر از این تراوش نمیشه
و من باز هم هستم خیلی آرام و بدون هیچ دلبستگی.....واقعا این آرامش زیباست ....به شرط اینکه آرامش قبل از طوفان نباشه.....
راستی بازم شب یلدا نزدیکه و یاد شب یلدای خوابگاه و تولد اکبر به خیر.....اکبر جان توادت مبارک باد مرد....
یا حق

راننده آژانس: اوه اوه .....یا اباالفضل ....
من که حواسم به کیفم بود تا پول راننده آژانس رو بدم متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده ...وقتی شنیدم راننده گفت: یا اباالفضل.... سرم رو که بلند کردم دیدم 10 متر جلوتر یه ماشین زد به یه موتور که دو نفر سوار موتور بودند و اونارو پرت کرده بود رو زمین.....
من که تقریبا به مقصد رسیده بودم و چند متر تا جایی که می خواستم پیاده بشم مونده بود ، راننده آژانس یهو با دیدن صحنه تصادف زد بغل و گفت : آقا اگه ممکنه این چند قدم رو پیاده برید، چون اگه بیام جلوتر و ترمز بزنم یهو مردم میریزن تو ماشین و میگن ببرمش بیمارستان...!!
من با دیدن تصادف و شنیدن این حرف راننده یهو رفتم تو فکر و پیاده شدم از ماشین....
طبق عادت همه ایرانیا که تو این مواقع میرن تو صحنه تصادف تا ببینن چی شده منم رفتم جلو.....راننده موتور حالش بد بود و از درد به خودش می پیچید....هر چی مردم جلوی ماشینا رو می گرفتند تا اون بنده خدا رو ببرن بیمارستان اما کسی حاضر نبود اینکار رو بکنه؟!!
یه لحظه تو دلم بدجور خالی شد ...
یاد کسایی افتادم که هم زبان و همشهری ما بودند و جان خودشون رو گذاشتن کف دستاشون و رفتند و دیگه برنگشتند...
اما حالا اینجا همون شهر همون دیار همون سرزمینه ولی نمی دونم چی برسر مردمش اومد یا آوردند! که دیگه حاضر نیستند از جان که نه حتی از مالشون برای همدیگر بگذرن ....تازه گذشتن هم نه...بلکه فقط مالشون رو چند ساعت در اختیار یه همنوع بذارن تا اون رو برسونند به بیمارستان......
کجایند مردان بی ادعا....
یا حق

پاره کردن دل
نباید مشکل تر از پاره کردن کاغذ باشه!
چون دیدم دلایی رو که به راحتی پاره شدن!!
حتی راحت تر از یک ورق.
اما می دونید فرق این دوتا چیه؟!!
کاغذ خشک و شکننده است
و دل نرم و لطیف ...
برای اینه که صدای پاره شدن کاغذ بلنده
ولی صدای پاره شدن دل رو هیچ کس نمیشنوه...
هیچ کس!!
پس
خیالت راحت
آسوده پارش کن!!
بعد بنداز زیر پات و ازش بگذر...
به همین سادگی!!
پ ن :
می خوام یه بخش کوچیک اما از نظر موضوعی مهم ِ اطلاعات و داده های ذهنم رو دیلیت کنم ،
اگر هم شد شاید اصلا به خاطر همین ، ویندوز مغزم رو هم عوض کنم ،
و بعدش یه آنتی ویروس خیلی قوی برای مغزو دلم میذارم که دیگه هیچ چیز ِ نا...... نتونه وارد بشه و باعث اختلال تو کاراشون بشه.
البته میدونم که برنامه هایی هست برای ریکاوری کردن مجدد اطلاعات ....اما امیدوارم هیچ وقت مجبور نشم برم دنبال این برنامه ها...
شاید اون روزی که پست قبلی رو میزدم حالم خیلی ...!!!
اما روز به روز بهترم ....
زندگی همینطور زیباست.
راحت ، ساده ، بی دغدغه ...
یا حق