
















































نام: | |
ایمیل: | |
همه چیز مبارکه!!!!!!

تو از خورشید ها آمدی
از سپیده دم ها آمدی
تو از آیینه ها و ابریشم ها آمدی.
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بود.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهایی
نگاه و اعتماد تو بدین گونه است!
شادی تو بی رحم است و بزرگوار
نفست در دستهای خالی من ترانه و سبزی است.
من بر می خیزم!
چراغی در دست.
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم.
(آیینه ای در برابر آیینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.)
همه چیز عالیه!!!!!
کی میگه من خیلی داغونم!!!!
آآآآآ....آآآآآآآ.... هر کی فکر میکنه من داغونم بیاد ببینه......خیلی خوبم .....اینقدر که حالم از این خوب بودن زیادی بهم میخوره...می خوام بالا بیارم ....
کسی می دونه ؟!! این شعر :
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
آخرش عشق چی شد؟!
من می دونم ...یا علی گفتیم و هیچی هم نشد.....
خیلی وقت پیش شاید اواخر سال گذشته که فکر این روزا رو میکردم فکر می کردم بهترین و بیاد ماندنی ترین روزای زندگیمه....ولی بازم غلط فکر کردم مثل هزاران هزار فکر دیگه ....
مثل همونی که فکر میکردم سن بیست سالگیم یه اتفاق خیلی مهمی هست تو زندگیم ولی الان بعد از سه سال از همون بیست سال هیچ فرقی نکرده ...تازه بدتر هم شده.
شاید تو این روزا اگه مشغله شدید کاریم نبود تا حالا از فکر و خیال راهی دیوونه خونه شده بودم...اینطور به نظرم میاد...
دیگه بسه برای امروز و این پست حرف زیاد داشتم ولی نمی تونم خیلی بگم و بنویسم ، چون زیادی حالم خوبه!!!!
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از
زندگی من
خواهی
بود.(شد).!!!
والسلام
یا حق
در این درگه که گَه گَه کَه کُه و کُه کَه شود ناگه
به امروزت مشو غره کِه از فردا نئی آگه

یا حق

وقتی از راه رفتن تو این راه پر پیچ و خم خسته می شوم و هی هر چند قدم یه بار کوله ام رو از این شونه به اون شونه می کنم ......تصمیم میگرم یه جا یه چند لحظه بشینم و نفسی تازه کنم ....این کوله بار خیلی اذیتم میکنه ...خیلی سنگینه...اصلا به قد و هیکلش نمیاد..... دیگه حملش از توانم خارج شده...همیشه فکر میکردم تو سفر آدم هرچی همراهش می بره تو طول سفر باید کمتر بشه ...اما من هر چی جلو تر میرم این کوله ام سنگین تره میشه....توش رو که نگاه می کنم میبینم هیچی توش نیست.....چرا !!!! وقتی خوب دقت میکنم میبینم یه تیکه کاغذ توش هست...وقتی کاغذ رو نگاه میکنم مثل یه فیلم تمام گذشته و طول مسیر برام زنده میشه و همه اعمالم برام ظاهر میشه...اما توش هرچی میگردم دنبال یه چیز بدرد بخور....یه چیزی که وقتی رفتم پیش صاحب خونه ، پیش میزبان سر افکنده و شرمنده نباشم ....چیزی توش پیدا نمیکنم....خدای من کوله بارم پر نیست اما خیلی سنگینه...انگار دیگه جایی نمونده ، جایی برای چیزای خوب و بدرد بخور نذاشتم ....وقتی جلو روم رو نگاه میکنم تا ببنیم چقدر دیگه مونده تا برسم چیزی رو هم نمی بینم...ولی فقط میدونم باید برم و این کوله رو هم باید بدوش بکشم....یاد روزای اول میفتم که وقتی قدم گذاشتم تو این راه یه کوله بهم دادند که خالیه خالی بود...اما من چیکارش کردم چی توش ریختم؟!! و خدا می دونه که این سفر چقدر طول میکشه و کوله من چقدر میشه....کاش این کوله رو دیگه حمل نکنم....
حالا دیگه روشم ندارم که ازت عذر بخوام....چون اینقدر عذر خواستم و قول دادم که ..... دارم به این فکر میکنم که اگه من جای تو بودم با خودم چیکار می کردم ؟!!! اگه من بنده ای مثل خودم داشتم یه لحظه هم بهش وقت نمی دادم که دیگه زر بزنه .... وقاهت و پر روئی هم حدی داره...بجای اینکه پیشرفت کنه تازه عقب عقب هم میره....انگار افتادم تو سرازیری و همینجور با شتاب دارم میرم ته دره....آره آتیش رو هم احساس میکنم...گرماش هرچی میگذره محسوس تر میشه...خیلی داغ....داغه داغه داغ....
خدایا از تو امان خواهم در آن روزی که سود ندهد کسی را نه مال و نه فرزندان مگر آن کس که دلی پاک به نزد خدا آورد و از تو امان خواهم در آن روزی که بگزد شخص ستمکار هر دو دست خود را و گوید ای کاش گرفته بودم با پیامبر راهی و از تو امان خواهم در روزی که شناخته شوند جنایتکاران به سیمای و رخساره شان و بگیرندشان به پیشانیها و قدمها و از تو امان خواهم در آن روزی که کیفر نبیند پدری بجای فرزندش و نه فرزندی کیفر شود بجای پدرش براستی وعدهء خدا حق است و از تو امان خواهم در آن روزی که سود ندهد ستمکاران را عذر خواهیشان و بر ایشان است لعنت و ایشان را است بدی آن سرای و از تو امان خواهم در روزی که مالک نیست کسی برای کسی دیگر چیزی را و کار در آن روز بدست خدا است و از تو خواهم امان در آن روزی که بگریزد انسان از برادر و مادر و پدر و همسر و فرزندانش برای هر کس از ایشان در ان روز کاری است که فقط بدان پردازد و از تو خواهم امان در آن روزی که شخصی جنایتکار دوست دارد که فدا دهد از عذاب آن روز پسرانش و همسرش و برادرش و خویشاوندانش که او را در پناه گیرند و هر که در زمین هست یکسره که بلکه او را نجات دهد ، هرگز که جهنم آتشی است سوزان که پوست از سر بکند
یا حق
من سکوت خویش را گم کرده ام!
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من ، که خود افسانه می پرداختم ،
عاقبت افسانهء مردم شدم!
ای سکوت ای مادر فریاد ها ،
ساز جانم از تو پر آوازه بود ،
تا در آغوش تو ، راهی داشتم ،
چون شراب کهنه ، شعرم تازه بود.
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ، ای مادر فریاد ها!
گم شدم در این هیاهو ، گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من؟
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من!
(استاد فریدون مشیری)

چقدر شباهت احساس میکنم بین خودم ، دنیا و خیلی چیزای دیگه با این عکسه...
واقعا گاهی سکوت خودش مادر فریاد هاست.....وقتی که تو سکوت میکنی و وقتی من سکوت میکنم .....و فقط نفس هست که این وسط عرض اندام میکنه و فقط صدای نفسه که خودشو مثل شلاقی محکم بر تارک زمان میزنه و گذشته رو مثل گرد و خاک به هوا پراکنده میکنه .....
یا وقتی که من می خوام یه چیزی بگم و قدرتی توی زبون و لبام نیست که بتونم حتی بگم سلام...
یا وقتی که بدونه اینکه ببینی ولی متوجه میشی و هیچی نمی گی .....
نتونستم رو حرفم و رو قولی که به خودم دادم مثل هزاران قول دیگه باشم.....
فقط می خوام یه اعتراف کنم ؛ دیگه واقعا پیش خودم هم شرمنده ام و خجالت میکشم ...
دیروز به توبه ای شکستم ساغر
امروز به ساغری شکستم توبه
یا حق
میلاد