
















































نام: | |
ايميل: | |
نمي خواستم يه شب مونده تا نيمه شعبان چنين پستي بزنم
اما بايد بگم اين باروني که همه مردم لحظه شماري مي کردند براي باريدنش ، همه برنامه هام رو بهم ريخت.
حدود دوماهي بود که گيلان حتي يه قطره بارون رو تو آسمونش نديده بود....واقعا بي سابقه بود.
اما اينبار هم حال هواي اين بارون براي من خيلي متفاوت بود با باروناي ديگه....
از همون قديما يعني از جايي که يادمه ...زياد از بارون خوشم نمي اومد....شايد بخاطر اين باور که از کودکي
تو ذهن من نقش بسته بود ناشي مي شد ....چون وقتي مي پرسيدم که بارون چيه ؟!!
((جوابي که بهم مي دادند : بارون گريه خداست))....قطرات بارون رو برام قطرات اشک خدا تعريف مي کردند....
شايد بخاطراينکه دل خدا مي گرفت منم دلم ميگرفت و ميگيره...
کاري ندارم اين موضوع چقدر درسته اما به هر حال يه بخش از خاطراتمه ....
طوري که هنوز تاثيرگذاره رو حسم به بارون....و هنوز وقتي بارون مياد دلم ميگيره....
اما اينبار ، بارون امروز که از صبح هي مي باريد و قطع مي شد حکايتش فرق مي کرد....
اين دفعه خيلي چيزاي فرق مي کرد.....
فکر مي کردم بعد از اين همه گرما و بي باروني خيلي خوشحال ميشم از باريدن بارون اما.....
اما بازم دلم گرفت اما نه فقط بخاطر اون باور.....امروز اصلا يه جور ديگه اي بود....
خيلي بده هم آدم بدونه چشه هم ندونه...
و بدتر اينکه ندونه چيکار بايد بکنه......اين بارون تداعي کننده خيلي چيزا بود برام......
امروز شانزدهم شهريور روز عجيبي بود برام.....همه چيز برام بعد از مدتها اتفاق افتاد....
مثلا بعد از مدتها بارون باريد....بعد از مدتها هم از بارون خوشم اومد و هم مثل هميشه بدم اومد
(حسي که امروز به بارون داشتم مثل بعضي از زخم ها بود که هم دردش شيرينه و هم عذاب آور)....
بعد از مدتها بازم خواب ديدم...يا بهتره بگم بعد ازمدتها خوابي که ديدم يادم موند،
اونم خواب يه دوسته تازه سفر کرده و بازم وقتي بيدار شدم فقط حالم گرفته شد که چرا زود بيدار شدم
و بيشتر باهاش صحبت نکردم.....و بعد از مدتها ياد..........
اصلا امروز شانزدهم شهريور روز حالگيري يا بهتر بگم نقطه تنازلي من بود....
اينا رو بايد مي نوشتم ولي براي نيمه شعبان منتظر پست تصويري مثل سال قبل باشيد.
شاد باشيد
(ميلاد)