
















































نام: | |
ايميل: | |
ز احمد تا احد يک ميم فرق است
جهاني اندر اين يک ميم غرق است
از ديشب که يه سري حقايق بر من آشکار شد البته اميدوارم اين بار واقعا واقعيت باشه و باز من اشتباه نکنم ، با خودم تصميم گرفتم که از خدا معذرت خواهي بکنم ، البته سوال ها هنوز سر جاش هست اما تصميم گرفتم که فعلا همه چيز رو به خودش بسپارم و دوست دارم تو اين عيد يه عيدي از خدا بخوام ، دارم به اين نتيجه مي رسم که شايد خدا دوسم داشته که نخواست مستقيم راهنمايي کنه ....
بگذريم ،مي خوام ازش که هميشه خودش فقط راهنماي من باشه...خداي من يه چيز رو مي خوام صادقانه اعتراف کنم .....مي خوام بگم که من بي تو هيچم ...يعني بي تو هيچ کسي رو ندارم .....ازت مي خوام فقط و فقط خودت کمکم کني ...به خودت قسم که اگه تو کمکم نکني، تو کوچکترين کارام مي مونم ...ازت مي خوام بهم نيرو بدي ...بهم دل پر صبر و زباني ذاکر و قلبي سرشار از محبت خودت بدي و بس......
درسته من گاهي باهات رو راست نبودم و خوب مي فهمم روراست نبودن و اداي روراستي در آوردن چه قدر برات مشکله ....البته براي تو نه ...تو همه ناراحتيت از اينه که بندهات دارن راه رو اشتباه ميرن....اما مي خوام اينبار باهات رو راست باشم....حتما مي خواي بگي اينبار هم مثل دفعات قبل...اما نه خداي کريم ....اينبار مي خوام آدم باشم ...
امروز تو رو صدا ميکنم با نامي که مشخصا براي امروز هست :
يا ارحم الراحمين
باز هم عيد مبعث رو تبريک ميگم و با تمام کوچکيم به تو بزرگترين بزرگان عالم مي گويم :
يا ارحم الراحمين ......اي بي نياز از هر ستايشي و اي خدايي که علم را به انسان آموختي و از روح خودت در وجود انسان دميدي .....اي خدايي که هستي دادي به نيستيم و مرا هست کردي .... اين بنده کوچک و ناچيزت زبانش قادر به اعتراف بزرگيت نيست هرچند که تو بي نيازي به اعتراف من.....بارالها بر من رحم نما و مرا ياري طاعاتت نما که من گر لطفت و نظر تو نباشد در اطاعت فرامينت نيز عاجزم.....آمين يا رب العالمين
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
بغمزه مسئلـــه آمـــوز صــــد مدرس شد
خيلي وقت بود تفال نزده بودم به حافظ و اينم از حرف حافظ ...بايد يه بخشي از حافظه ام رو دليلت کنم :
زبان خامه ندارد سر بيان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دريغ مدتِ عمرم که بر اميد وصال
بسر رسيد و نيامد بسر زمان فراق
سري که بر سر گردون به فخر مي سودم
بر آستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هواي وصال
که ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق
کنون چه چاره که در بحر غم بگردابي
فتاد زورق صبرم زبادبان فراق
بسي نماند که کشتي عم غرقه شود
زموج شوق تو در بحر بيکران فراق
اگر بدست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سيه باد و خانمان فراق
رفيق خيل خياليم و همنشين شکيب
قرين آتش هجران و هم قَران فراق
چگونه دعوي وصلت کنم بجان که شدست
تنم وکيل قضا و دلم ضمان فراق
زسوز شوق دلم شد کباب دور از يار
مدام خون جگر مي خورم ز خوان فراق
فلک چو ديد سرم را اسير چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ريسمان فراق
به پاي شوق گر اين ره بسر شدي حافظ
بدست هجر کسي ندادي کسي عنان فراق
التماس دعا