
















































نام: | |
ايميل: | |
کجا سفر رفتي؟
که بي خبر رفتي؟
اشکم را چرا نديدي،از من دل چرا بريدي؟
دست از من چرا کشيدي، که ژيش چشمم ره دگر رفتي؟
بيا به بالينم ، که جان مسکينم
تاب غم دگر ندارد
جز بر تو نظر ندارد
جان بي تو ثمر ندارد
مگر چه کردم که بي خبر رفتي؟
چه قصه ها که از وفا گفتي با من
تو بي محبتي کنون جانا يا من؟
تو چونان شرر به خدا خبر زخدا نداري
رود آتش از سر آن سرا که تو پا گذاري
سوز دلم را تو نداني، آتش جانم ننشاني
با غمت درآويزم ، از بلا نپرهيزم
پيش از آن برم بنشين ، کز ميانه بر خيزم
رو به تو کردم به خدا خو به تو کردم که خريدار تو باشم
دل به تو بستم به اميدت بنشستم که سزاوار تو باشم
چه شود اگر نفس سحر خبري زتو آرد
به کس دگر نکنم نظر که دلم نگذارد
رفتي و صبر و قرار مرا بردي ، بردي
طاقت اين دل زار مرا بردي ، بردي