[ و به يکى از ياران خود فرمود هنگامى که او از بيمارى شکوه نمود . ] خدا آنچه را از آن شکايت دارى موجب کاستن گناهانت گرداند ، چه در بيمارى مزدى نيست ، ليکن گناهان را مى‏کاهد و مى‏پيرايد چون پيراستن برگ درختان ، و مزد درگفتارست به زبان ، و کردار با گامها و دستان ، و خداى سبحان به خاطر نيت راست و نهاد پاک بنده هر بنده را که خواهد به بهشت درآورد . [ و مى‏گويم ، امام عليه السّلام راست گفت که در بيمارى مزد نيست ، چه بيمارى از جمله چيزهاست که آن را عوض است نه مزد چرا که استحقاق عوض مقابل بلا و مصيبتى است که از جانب خدا بر بنده آيد ، چون دردها و بيماريها و مانند آن ، و مزد و پاداش در مقابل کارى است که بنده کند ، و ميان عوض و مزد فرق است و امام چنانکه علم نافذ و رأى رساى او اقتضا کند آن را بيان فرمود . ] [نهج البلاغه]
کجا سفر کردي؟! - روزگار تنـــــهايي
 RSS 
خانه
ايميل
شناسنامه
مديريت وبلاگ
کل بازديد : 8953
بازديد امروز : 2
بازديد ديروز : 8
........ پيوندهاي روزانه........
... فهرست موضوعي يادداشت ها...

............. بايگاني.............
تیر 1385 [2]
مرداد 1385 [4]
شهریور1385 [5]
مهر 1385 [3]
آبان 1385 [4]
آذر 1385 [3]
دي 1385 [5]
بهمن 1385
اسفند 1385 [3]
فروردين 1386 [2]
ارديبهشت 1386
خرداد 1386
تیر 1386
مرداد 1386
شهریور 1386
مهر 1386
آبان 1386
آذر 1386
بهمن 1386
فروردين 1387
ارديبهشت 1387

..........حضور و غياب ..........
يــــاهـو
........... درباره خودم ..........
کجا سفر کردي؟! - روزگار تنـــــهايي
ميلاد پرسا[44]
عاشقي گر ز اين سرو گر ز آن سر است عاقبت ما را بدان سر رهبر است

.......... لوگوي خودم ........
کجا سفر کردي؟! - روزگار تنـــــهايي
.......جستجوي در وبلاگ .......

.......لوگوي دوستان ........


















































......... لينک دوستان ...........
پاييزان
ستاره بانو
گنجشي
عبدالله
رضا ادبي
سعيد (دوست دوران ماندگار)
کامران نجف زاده
آرش شريف زاده عبدي
ماهي ِ ستاره چين
پرشين لاگ جديد
طلسم شدگان

............آواي آشنا............

............. اشتراک.............

نام:

ايميل:

 

............ طراح قالب...........


+ کجا سفر کردي؟!
  • نويسنده : ميلاد پرسا:: 20/5/1385:: 12:18 صبح
  •  


    کجا سفر رفتي؟


    که بي خبر رفتي؟


    اشکم را چرا نديدي،از من دل چرا بريدي؟


    دست از من چرا کشيدي، که ژيش چشمم ره دگر رفتي؟


     


    بيا به بالينم ، که جان مسکينم


    تاب غم دگر ندارد


    جز بر تو نظر ندارد


    جان بي تو ثمر ندارد


    مگر چه کردم که بي خبر رفتي؟


     


    چه قصه ها که از وفا گفتي با من


    تو بي محبتي کنون جانا يا من؟


    تو چونان شرر به خدا خبر  زخدا نداري


    رود آتش از سر آن سرا که تو پا گذاري


    سوز دلم را تو نداني، آتش جانم ننشاني


     


    با غمت درآويزم ، از بلا نپرهيزم


    پيش از آن برم بنشين ، کز ميانه بر خيزم


    رو به تو کردم به خدا خو به تو کردم که خريدار تو باشم


    دل به تو بستم به اميدت بنشستم که سزاوار تو باشم


    چه شود اگر نفس سحر خبري زتو آرد


    به کس دگر نکنم نظر که دلم نگذارد


    رفتي و صبر و قرار مرا بردي ، بردي


    طاقت اين دل زار مرا بردي ، بردي


     


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------