خداوند، سکوت را در سه جا دوست دارد :به هنگام خوانده شدن قرآن، به هنگام پيش رفتن به سوي دشمن، و به هنگام تشييع جنازه . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]
يعني واقعا مرگ پايان کبوتر نيست؟!! - روزگار تنـــــهايي
 RSS 
خانه
ايميل
شناسنامه
مديريت وبلاگ
کل بازديد : 8956
بازديد امروز : 5
بازديد ديروز : 8
........ پيوندهاي روزانه........
... فهرست موضوعي يادداشت ها...

............. بايگاني.............
تیر 1385 [2]
مرداد 1385 [4]
شهریور1385 [5]
مهر 1385 [3]
آبان 1385 [4]
آذر 1385 [3]
دي 1385 [5]
بهمن 1385
اسفند 1385 [3]
فروردين 1386 [2]
ارديبهشت 1386
خرداد 1386
تیر 1386
مرداد 1386
شهریور 1386
مهر 1386
آبان 1386
آذر 1386
بهمن 1386
فروردين 1387
ارديبهشت 1387

..........حضور و غياب ..........
يــــاهـو
........... درباره خودم ..........
يعني واقعا مرگ پايان کبوتر نيست؟!! - روزگار تنـــــهايي
ميلاد پرسا[44]
عاشقي گر ز اين سرو گر ز آن سر است عاقبت ما را بدان سر رهبر است

.......... لوگوي خودم ........
يعني واقعا مرگ پايان کبوتر نيست؟!! - روزگار تنـــــهايي
.......جستجوي در وبلاگ .......

.......لوگوي دوستان ........


















































......... لينک دوستان ...........
پاييزان
ستاره بانو
گنجشي
عبدالله
رضا ادبي
سعيد (دوست دوران ماندگار)
کامران نجف زاده
آرش شريف زاده عبدي
ماهي ِ ستاره چين
پرشين لاگ جديد
طلسم شدگان

............آواي آشنا............

............. اشتراک.............

نام:

ايميل:

 

............ طراح قالب...........


+ يعني واقعا مرگ پايان کبوتر نيست؟!!
  • نويسنده : ميلاد پرسا:: 24/2/1386:: 7:58 عصر
  • چقدر عمر روزهاي خوش و ايام شادي کوتاهه...


    يادش بخير پست يه روز  خيلي خوش ...پستي که براي http://porsa.parsiblog.com/-86142.htm حامد وسحر زدم و الان امروز که دارم اين پست رو مي نويسم ، فردا سومين روز تنهايي حامدِ ... به سادگي خبر يک تصادف و به سادگي يک sms با اين مضمون از سعيد :


    saeed


    13may-2007 13:06


    bebakhshid yeho migam,


    sahar mord


    سحر مُرد؟! چطور؟!


    صبح يکشنبه ساعت 11 وقتي به شرکت حامد زنگ دم تا در مورد کاري با حامد صحبت کنم ، منشي شرکت گفت : تشريف ندارند و وقتي علت رو پزسيدم گفت :حادثه اي براشون پيش اومده وقتي پرسيدم چه حادثه اي گفت : تصادف ! و من به خيال چندين تصادف معمولي ديگري که از حامد تا اون روز خبر داشتم حتي يه لحظه تصور چنين خبري رو هم نمي کردم تا اينکه ساعت يک بعدازظهر وقتي سعيد اون sms رو فرستاد من  هاج و واج فقط همون 5 کلمه کوتاه رو هي ميخوندم و بعد از چند دقيقه که به خودم اومدم به سعيد زنگ زدم و اون داغون تر از من فقط پيام خودش رو تائيد کرد...


    چقدر سخت مي تونه باشه براي حامد... حامدي که چند سال قبل از ازدواج با سحر آشنا شده بود و چقدر اين دو همديگر رو دوست داشتن .....حامدي که دوست داشتنش هم با همه فرق داشت....همون طوري که عروسيش فرق داشت!


    آنقدر سخت بود براش که پس از اينکه شنيد سحر پس از دو روز در کما بودن ؛ رفت و تنهاش گذاشت ، قلبش گرفت و حتي تا پاي اتاق عمل هم رفت اما.....


    تقدير شايد همين بود....و چه بد تقديري!


    هنوز يه سال از روز عروسيشون نميگذره ....اون همه سال صبر کردند تا به هم برسند و حالا خيلي زود روزهاي با هم بودنشون به پايان رسيد.....


    واقعا نمي دونم  حامد ،چطور تحمل خواهد کرد؟!!


    ياد شب عروسيش بخير...شبي که واقعا خاطره انگيز بود براي همه و حالا هنوز به سالگرد اون شب نرسيده بايد بريم به ديدن حامد ولي اينبار با لباس سياه.


    خيلي سخته ...خيلي سخته .ما که دوستاي حامديم تحملش براي ما سخته چه برسه به خود حامد .فقط از خدا براي حامد عزيز صبر و بردباري دعا ميکنيم و براي سحر روحي آسوده و شاد.


    روحش شاد و ياد و خاطرش گرامي.


     


    پ ن :


    حقيقتش نمي خواستم بعد از اين غيبت طولاني در اينجا يه همچين پستي بزنم اما ...


    يا حق


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------