بارالها ! قلبم را از محبّت نسبت به خودت، ترس از خودت، تصديق و ايمان به خودت، هراس ازخودت و شوق به خودت، لبريز ساز، اي صاحب جلال وکرامت! [ـ امام صادق عليه السلام]
خواستگاري... - روزگار تنـــــهايي
 RSS 
خانه
ايميل
شناسنامه
مديريت وبلاگ
کل بازديد : 8953
بازديد امروز : 2
بازديد ديروز : 8
........ پيوندهاي روزانه........
... فهرست موضوعي يادداشت ها...

............. بايگاني.............
تیر 1385 [2]
مرداد 1385 [4]
شهریور1385 [5]
مهر 1385 [3]
آبان 1385 [4]
آذر 1385 [3]
دي 1385 [5]
بهمن 1385
اسفند 1385 [3]
فروردين 1386 [2]
ارديبهشت 1386
خرداد 1386
تیر 1386
مرداد 1386
شهریور 1386
مهر 1386
آبان 1386
آذر 1386
بهمن 1386
فروردين 1387
ارديبهشت 1387

..........حضور و غياب ..........
يــــاهـو
........... درباره خودم ..........
خواستگاري... - روزگار تنـــــهايي
ميلاد پرسا[44]
عاشقي گر ز اين سرو گر ز آن سر است عاقبت ما را بدان سر رهبر است

.......... لوگوي خودم ........
خواستگاري... - روزگار تنـــــهايي
.......جستجوي در وبلاگ .......

.......لوگوي دوستان ........


















































......... لينک دوستان ...........
پاييزان
ستاره بانو
گنجشي
عبدالله
رضا ادبي
سعيد (دوست دوران ماندگار)
کامران نجف زاده
آرش شريف زاده عبدي
ماهي ِ ستاره چين
پرشين لاگ جديد
طلسم شدگان

............آواي آشنا............

............. اشتراک.............

نام:

ايميل:

 

............ طراح قالب...........


+ خواستگاري...
  • نويسنده : ميلاد پرسا:: 28/10/1385:: 10:49 عصر
  • اول ديشب بعد از چندين سال - از دوران کودکي تا کنون – يک دفعه هوس سيگار کردم!


    از بعد  کلاس پنجم ابتدايي هيچ وقت از سيگار خوشم نمي اومد تا ديشب....شايد اگر در اون تنهايي که منتظر ماشين بودم اگه يه لحظه ماشين گيرم نمي اومد حتما يه نخ سيگار دود ميکردم!!


    اصلا اين روزا هر چه ميگذره بيشتر دلم سيگار ميخواد...چرا نمي دونم ...خب هرگز فکر نمي کردم اولين اتفاق 24 امين سال زندگي فقط هوس سيگار باشه؟!!


    هر چند ديشب رو فعلا جون سالم به در بردم ولي نمي دونم تا کي مي تونم مقاومت کنم؟!!!


     


    بگذريم ...


     


     دوم


     



     


     


    سوم


     


    خدايا وحشت تنهاييم کشت


    کسي با قصه من آشنا نيست


    درين عالم ندارم هم زباني


    به صد اندوه مي نالم – روانيست - .


     


    شبم طي شد ، کسي بر در نکوبيد.


    به بالينم چراغي کس نيفروخت.


    نيامد ماهتابم بر لب بام ،


    دلم از اين همه بيگانگي سوخت.


     


    به روي من ، نمي خندد اميدم


    شراب زندگي در ساغرم نيست.


    نه شعرم مي دهد تسکين به حالم ،


    به غير از اشک غم در دفترم نيست.


     


    بيا اي مرگ ، جانم بر لب آمد


    بيا در کلبه ام شوري بر انگيز


    بيا شمعي به بالينم بيفروز


    بيا شعري به تابوتم بياويز !


     


    دلم در سينه کوبد سر به ديوار


    که اين مرگ است و بر در مي زند مشت !


    - بيا ، اي همزبان جاوداني ،


    که امشب وحشت تنهاييم کشت !


    (استاد فريدون مشيري)


     


     


     


    چهارم خيلي وقته تصميم گرفتم برم خواستگاريش!!


    خب يه چند باري هم بهش غير مستقيم گفتم و پيشنهاد دادم!!


    اونم حرفي نزده!!


    خب يعني چي؟!


    معلومه ديگه!!سکوت علامت رضاست!!مگه نه؟!


    وقتي هر بار حرفش رو پيش کشيدم ، يه لبخند قشنگ بهم زد و روش رو با همون لبخند زيبا به آرومي برگردوند و سرش رو انداخت پايين و زير چشمي نگام کرد...


    خب اينا يعني چي؟!!


    مي پرسي خواستگاري کي؟!


    خواستگاري عزرائيل!!


    آره عزرائيل!!


    مگه چيه؟! کي ميگه عزرائيل مردِ؟!


    خب دِ اشتباه همه همين جاست ديگه!!


    چون همه فکر ميکنن عزرائيل يه نفره و اسمش عزرائيله!! در صوري که عزرائيل فاميليشونه!! و هر کسي عزرائيل خودش رو داره و هر عزرئيل اسم خاص خودش رو....


    حالا چيکار داري عزرائيل من اسمش چيه؟!...مگه خودت نا... نداري؟!!


    بگذريم...


    ديگه اين بار دلم رو زدم به دريا و رفتم بهش مستقيم گفتم که مي خوام بيام خواستگاريت!!هرچه باداباد!!


    اما انگار باباش مخالفه!!


    باباش کيه؟!


    باباش خداست ديگه!!


    بهم ميگه تا اون اجازه نده نمي تونم بهت بله بگم!!


    بايد اون اول اجازه بده...


    ولي بهم ميگه نگران نباش ؛ بابام نميگه نه!!


    ميگه الان وقتش نيست!! هنوز تو آمادگيش رو نداري!!وقتش شد خودم ناغافل ميام سراغت!!


    ميگم آخه تا اون وقت شايد ديگه من نخوامت!!


    ميگه ولي اگه وقتش که برسه ...ديگه دست خودت نيست ...بخواي يا نخواي ميام سراغت!!


    ميگم ولي من الان بهت احتياج دارم ...


    الان آغوش گرمت رو ميخوام !!


    ميگه اندکي صبر سحر نزديک است!!


    ميگم مردشور اين دنيا رو ببره که نه اومدنم دست خودم بود نه رفتنم ...


     


    يا حق


     


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------