دشمن ترينِ مردم نزد خداوند ـ عزّوجلّ ـ، کسي است که به ناحق، پشت مسلماني را برهنه کند [و بر آن تازيانه زند] و کسي است که به ناحق، کسي را که وي را نزده است، بزند يا آن را که قتلي مرتکب نشده است را بکشد . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]
اولين برف امسال ... - روزگار تنـــــهايي
 RSS 
خانه
ايميل
شناسنامه
مديريت وبلاگ
کل بازديد : 8953
بازديد امروز : 2
بازديد ديروز : 8
........ پيوندهاي روزانه........
... فهرست موضوعي يادداشت ها...

............. بايگاني.............
تیر 1385 [2]
مرداد 1385 [4]
شهریور1385 [5]
مهر 1385 [3]
آبان 1385 [4]
آذر 1385 [3]
دي 1385 [5]
بهمن 1385
اسفند 1385 [3]
فروردين 1386 [2]
ارديبهشت 1386
خرداد 1386
تیر 1386
مرداد 1386
شهریور 1386
مهر 1386
آبان 1386
آذر 1386
بهمن 1386
فروردين 1387
ارديبهشت 1387

..........حضور و غياب ..........
يــــاهـو
........... درباره خودم ..........
اولين برف امسال ... - روزگار تنـــــهايي
ميلاد پرسا[44]
عاشقي گر ز اين سرو گر ز آن سر است عاقبت ما را بدان سر رهبر است

.......... لوگوي خودم ........
اولين برف امسال ... - روزگار تنـــــهايي
.......جستجوي در وبلاگ .......

.......لوگوي دوستان ........


















































......... لينک دوستان ...........
پاييزان
ستاره بانو
گنجشي
عبدالله
رضا ادبي
سعيد (دوست دوران ماندگار)
کامران نجف زاده
آرش شريف زاده عبدي
ماهي ِ ستاره چين
پرشين لاگ جديد
طلسم شدگان

............آواي آشنا............

............. اشتراک.............

نام:

ايميل:

 

............ طراح قالب...........


+ اولين برف امسال ...
  • نويسنده : ميلاد پرسا:: 6/10/1385:: 11:6 عصر

  •  


    امروز 6 دي ماه 1385


    بلاخره اينجا هم بعد از اينهمه سرماي نفس گير سفيد پوش شد.


    وقتي از خواب که بيدار شدم ساعت حدودا 6.5 غروب بود ...


    ساعت نزديکاي 7 بود که سرمو از پنجره اتاق آوردم بيرون اولش متوجه نشدم دقت که کردم ديدم برف خيلي ريز و آبداري داره ميباره .


    گفتم بعد از اين همه چشم انتظاري براي باريدنت حالا که قدم رنجه کردي پايين اينطوري...آبروريزي کردي .


    اومدم و مشغول درس خواندن شدم.آخه گوش شيطان کر و چشمش کور شروع کردم به خواندن براي ادامه تحصيل.


    ساعت 7.40 بود که پدرم اومد اتاقم و گفت برف سفيد پوش کرده همه جا رو !


    من خيلي تعجب کردم و اصلا فکر نمي کردم از اون نمدي که من ديدم  کلاهي به دست بياد  ...يا به قول آقاي گل ! در اين ديگ بخاري بجوشه...هرچند من از ضرب المثل ها فقط بلدم خرابشون کنم ولي خداييش اين دوتا خوب تو ذهنم مونده...چرا ؟! خودمم نميدونم.


    از پنجره يه سرکي به خيابون کشيدم دوباره و ديدم به به ......چي ميبيني! گلوله هاي درشت برف مثل شاپاشي که مادر داماد شب عروسي سر عروس و دوماد همراه نقل و نبات مي پاشه همينطور داره از آسمون ِ نمي دونم شايد هفتم ميباره پايين...ولي واقعا به نظر شما از آسمون هفتم براي ما آدماي نمک نشناس چيزي هم ميفرستن؟!!!


    چند دقيقه اي پنجره باز بودو من داشتم عين نديد بديدا به برف نگاه مي کردم که توده هواي سرد ديگه داشت آزار دهنده ميشد ....پنجره رو بستم و اومدم مجددا پاي درس و مشق ...بعد از 20 دقيقه نتونستم دوام بيارم و دوباره رفتم لب پنجره و بازم ديدم برف بزرگتر و شديد تر شده ....


    ديگه تحمل نداشتم کتاب ها رو جمع و جور کردم گذاشتم کنار و سريع لباس و دستکش و کلاه و چتر رو برداشتم زدم از خونه بيرون...با خودم ميگفتم حيف اين هوا تو خونه باشم.....همينطور که تو برفا قدم ميزدم و مي رفتم هنوز خيلي از خونه دور نشده بودم که محمد با ماشینش اومد یکی دیگه از بچه ها  هم همراهش بود...ترمز و سوار شدن... دیگه اصلا حوصله این رو نداشتم که بیاد و دوباره تو گوشم بخونه که باید صبر داشته باشی و کار .....کردن صبر میخواد و تحمل و...از این قزعبلات.(بقول جلال). خداییش هم با اینکه می خواستم از دستش در برم ولی تو همون چند دقیقه که همراهش بودم اصلا چیزی نگفت و به روی خودشم نیاورد و من تو دلم ازش تشکر کردم.


    خلاصه بعد از چند دقیقه به بهانه سر زدن به مهندس از ماشینش پیاده شدم و یه سری رفتم محل کار مهندس ...البته نبود ولی خب یه نیم ساعتی اونجا منتظر موندم هرچند هیچ کاری هم باهاش نداشتم ولی شاید برای دیدن و سلام وعلیک و خبر و احوالی منتظر بودم یا شاید برای اطمینان از اینکه واقعا از دست محمد در رفته باشم.......از اونجا که اومدم بیرون دیگه هیچ مزاحمی نبود ...تنهای تنها زیر برف فقط منو خاطرات سالی که گذشت .....سالی که شاید این شبا شبای خیلی زیبایی بود تو سال پیش ...... فکر که میکردم به روزایی که گذشت و وقتی چشمم به بارش تند برف می افتاد به این نتیجه می رسیدم که روزا هم به همین سرعت برف میان و به همون سرعت که برف آبمیشه آب میشن و میرن ....بدون هیچی اثری در آینده انگار!! .....


    نمی دونم ولی احساس میکنم اولین برف امسال نسبت به سال پیش خیلی زودتر باریده......همینطور که تو برفای خیلی کم پیاده رو حرکت میکردم و هر قدمی که بر میداشتم شالاپ شلوپ ِ برفای آبداری که بر اثر عبور و مرور اونطور آبکی شده بود ، زیر کفشام صدا میکرد مثل میوه های خیلی رسیده و آبداری که وقتی گاز میزنیش آبش رو هم ناچاری هورت بکشی و صدای خاصی داره ، برف هم دور کفشم همین صدا و حالت رو پیدا کرده بود ...داشتم به این فکر میکردم که سالهای خیل دور وقتی بچه مدرسه ای بودم همیشه شبایی که برف میومد تمام دعا و آرزوی اون شبم این بود که برف تا صبح شدید و شدیدتر بشه ....و یهو دلم باز همون آرزو رو کرد ..ولی خوب که فکر کردم دیدم دلیل اون موقع این بود که مدرسه با 5 سانت برف هم تعطیل میشد ولی حالا چی؟!! الان که اگه 20 سانتم بباره باید صبح زود پاشم و برم ...پس دیگه چرا آرزو میکنم برف زیاد بباره؟!!! هر چی فکر کردم به نتیجه نرسیدم که نرسیدم ...ولی یهو آرزومو پس گرفتم ...وقتی به برف دو سال پیش فکر کردم و یادم افتاد که خیلیا هستن که نان شب رو باید از زحمت کار همون روز در بیارن و ببرن سر سفره زن و بچه هاشون از اون آرزوی بچه گانه شرمنده شدم و از خودم خجالت کشیدم....


    ولی همین که تونستم زیر همین برف قدم بزنم خیلی کیف داد با اینکه در سوز و سرما همیشه مشکل داشتم( از یه ماه پیش دستکشامو استفاده میکردم چون دست و پاهام عین دست و پای مارمولکها همیشه با کوچکترین سرمایی سرد سرد میشن ، البته نمیدونم از کجا ولی شنیدم این ویژگی مارمولک هاست) اما از عمد مسیر خونه رو طولانی تر انتخاب کردم تا بیشتر زیر برف باشم....


    خونه که رسیدم کل صورتم قرمز شده بود عین یه لبوی داغ و شیرین..... سر راه هم یه چندتا پفیلا گرفتم و با تخمه ای که تو خونه بود تا شام حاضر بشه کناره بخاری نشستن و خوردن این تنقلات تو این هوای سرد می چسبید...بعد از شام هم یه چای داغ ..طوری که موی رگای لب پایین رو کاملا از هم باز میکرد  طوری که چندتاییش رو هم با دندونای جلویی بریدم ، این کارو خیلی دوست دارم همیشه چای رو داغ می خورم آخه  وحالا تو این هوای سرد خیلی بیشتر میچسبه ...بعد هم وقتی اومدم تا اینا رو بنویسم یه سری از پنجره بازم به بیرون نگاه کردم و دیدم برف خیلی کم شده و حالا که به پایان نوشته رسیدم دوباره به بیرون نگاه میکنم دیگه از اون برف درشت و خشک خبری نیست و دقیقا مثل ساعات اولی که خیلی آبدار و ریز می بارید داره میباره ...و بازم به خودم گفتم واقعا از این نمد کلاهی بافته نمیشه!


     


    یا حق


     



    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------