آنکه به نوايى رسيد خود را از ديگران برتر ديد . [نهج البلاغه]
کجايند مردان بي ادعا ... - روزگار تنـــــهايي
 RSS 
خانه
ايميل
شناسنامه
مديريت وبلاگ
کل بازديد : 8956
بازديد امروز : 5
بازديد ديروز : 8
........ پيوندهاي روزانه........
... فهرست موضوعي يادداشت ها...

............. بايگاني.............
تیر 1385 [2]
مرداد 1385 [4]
شهریور1385 [5]
مهر 1385 [3]
آبان 1385 [4]
آذر 1385 [3]
دي 1385 [5]
بهمن 1385
اسفند 1385 [3]
فروردين 1386 [2]
ارديبهشت 1386
خرداد 1386
تیر 1386
مرداد 1386
شهریور 1386
مهر 1386
آبان 1386
آذر 1386
بهمن 1386
فروردين 1387
ارديبهشت 1387

..........حضور و غياب ..........
يــــاهـو
........... درباره خودم ..........
کجايند مردان بي ادعا ... - روزگار تنـــــهايي
ميلاد پرسا[44]
عاشقي گر ز اين سرو گر ز آن سر است عاقبت ما را بدان سر رهبر است

.......... لوگوي خودم ........
کجايند مردان بي ادعا ... - روزگار تنـــــهايي
.......جستجوي در وبلاگ .......

.......لوگوي دوستان ........


















































......... لينک دوستان ...........
پاييزان
ستاره بانو
گنجشي
عبدالله
رضا ادبي
سعيد (دوست دوران ماندگار)
کامران نجف زاده
آرش شريف زاده عبدي
ماهي ِ ستاره چين
پرشين لاگ جديد
طلسم شدگان

............آواي آشنا............

............. اشتراک.............

نام:

ايميل:

 

............ طراح قالب...........


+ کجايند مردان بي ادعا ...
  • نويسنده : ميلاد پرسا:: 18/9/1385:: 11:50 عصر

  • راننده آژانس: اوه  اوه .....يا اباالفضل ....


    من که حواسم به کيفم بود تا پول راننده آژانس رو بدم متوجه نشدم چه اتفاقي افتاده ...وقتي شنيدم راننده گفت: يا اباالفضل.... سرم رو که بلند کردم ديدم 10 متر جلوتر يه ماشين زد به يه موتور که دو نفر سوار موتور بودند و اونارو پرت کرده بود رو زمين.....


    من که تقريبا به مقصد رسيده بودم و چند متر تا جايي که مي خواستم پياده بشم مونده بود ، راننده آژانس يهو با ديدن صحنه تصادف زد بغل و گفت : آقا اگه ممکنه اين چند قدم رو پياده بريد، چون اگه بيام جلوتر و ترمز بزنم يهو مردم ميريزن تو ماشين و ميگن ببرمش بيمارستان...!!


    من با ديدن تصادف و شنيدن اين حرف راننده يهو رفتم تو فکر و پياده شدم از ماشين....


    طبق عادت همه ايرانيا که تو اين مواقع ميرن تو صحنه تصادف تا ببينن چي شده منم رفتم جلو.....راننده موتور حالش بد بود و از درد به خودش مي پيچيد....هر چي مردم جلوي ماشينا رو مي گرفتند تا اون بنده خدا رو ببرن بيمارستان اما کسي حاضر نبود اينکار رو بکنه؟!!


    يه لحظه تو دلم بدجور خالي شد ...


    ياد کسايي افتادم که هم زبان و همشهري ما بودند و جان خودشون رو گذاشتن کف دستاشون و رفتند و ديگه برنگشتند...


    اما حالا اينجا همون شهر همون ديار همون سرزمينه ولي نمي دونم چي برسر مردمش اومد يا آوردند! که ديگه حاضر نيستند از جان که نه حتي از مالشون براي همديگر بگذرن ....تازه گذشتن هم نه...بلکه فقط مالشون رو چند ساعت در اختيار يه همنوع بذارن تا اون رو برسونند به بيمارستان......


     


    کجايند مردان بي ادعا....


     


    يا حق


     


     


     


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------